چت روم | قالب وبلاگ
دانلود نرم افزار
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ


X
تبلیغات
رایتل

ثروتمندترین مرد بابل

ثروتمندترین مرد بابل

 

اثر : جورج.اس.کلاسون

ترجمه: مهدی مجرد زاده کرمانی

 

پیشگفتار:

 

عظمت ما به عنوان یک ملت، بستگی به وضعیت مالی هر یک از ما، به عنوان فرد، دارد.

 این کتاب، در مورد موفقیت های فردی هر یک از ماست.موفقیت، یعنی اینکه در اثر کوشش و تلاش و مهارتهای خود به هدفهایی که داریم، برسیم.آمادگی کافی، کلید موفقیت ماست. شاید اعمال ما عاقلانه تر از افکارمان، و افکار ما عاقلانه تر از درک و فهممان نباشد.

این کتاب که برای رفع کمبودها و مشکلات مالی نوشته شده است، راهنمای درک مسائل مالی است.هدف واقعی آن، ایجاد بینشی است تا علاقه مندان به موفقیت مالی به کمک آن بینش، ثروتمند شوند و از ثروت خود نگهداری کنند و از محل درآمدهای ناشی از آن ثروت، ثروت بیشتری بیندوزند.

در آینده، به شهر بابل قدیم برمیگردیم. این شهر، خاستگاه اصول اساسی اداره امور مالی است که امروزه در سراسر جهان مورد قبول و اجرا قرار گرفته است.

این کتاب، قبلا به بسیاری از زبانها ترجمه شده است و بسیاری از خوانندگان آن در سراسر دنیا با مطالعه و اجرای دستورات آن توانسته اند به موفقیت های بزرگ مالی نایل شوند، بر موجودی حسابهای بانکی خود بیفزایند و با اشتیاق فراوان، مشکلات مالی خود را حل کنند.

نویسنده امیدوار است که مطالب کتاب، در مورد خوانندگان تازه هم به همان اندازه الهام بخش باشد.

نویسنده، همچنین از مدیران و بازرگانانی که مطالب و داستانهای این کتاب را به طور گسترده برای دوستان، خویشاوندان، کارکنان، و همکاران خود بازگو کرده اند تشکر می کند.

هیچ تبلیغی موثرتر از این نیست که مردان اهل عمل، شیوه های مدرج در کتابی را ستایش کنند، زیرا که آنان خود ، با استفاده از همان شیوه ها، به موفقیت های بزرگی دست یافته اند.

شهر بابل به صورت ثروتمندترین شهر دنیای قدیم درآمد، زیرا اهالی آن ثروتمندترین مردم روزگار خویش بودند. آنان قدر پول را می دانستند و اصول صحیحی را برای اداره امور مالی، بدست آوردن پول، نگهداشتن آن  و به کار گرفتن درآمد پول برای افزایش ثروت به کار بستند. آنان به نتایجی دست یافتند که همه ما خواهان آن هستیم.                   

                   

                                                                                       جورج.اس.کلاسون                                   

 

 

(یه نصیحت خودمونی : به خاطر اینکه بخشی از این کتاب به صورت داستانهای مجزا نوشته شده و باید برای فهمیدن نکات کلیدی هر بخش خوب تمرکز داشته باشی، اگه حس و حال خوندن و خوب فکر کردن نداری ، این مطالب رو روی سیستم خودت کپی کن بعد سر صبر شروع کن به خوندن اونها)

 

 

 

 

ثروتمندترین مرد بابل:

 

در شهر بابل قدیم، زمانی مرد ثروتمندی به نام آرکاد زندگی می کرد. شهرت ثروت افسانه ای او به دورترین نقاط دنیای آن روز رفته بود. وی، همچنین به سخاوت و آزادگی شهرت داشت. در دادن صدقه و خیرات، بخشنده بود. نسبت به خانواده اش دست و دل باز بود و در خرج کردن برای خودش نیز امساک نمی کرد. اما با وجود این بر میزان ثروتش هر سال بیش از سال پیش، افزوده می شد و همیشه دخلش بر خرج فزونی داشت.

روزی جمعی از دوستان ایام جوانی نزد او آمدند و گفتند: (( ای آرکاد، تو از همه ما ثروتمندتری. تو ثروتمندترین مرد بابل شده ای، در حالی که ما برای بقای خود می جنگیم. تو می توانی لطیف ترین جامه ها را بپوشی و می توانی کمیاب ترین غذاها را تناول کنی، در حالی که ما همین قدر که بتوانیم پوشاک و خوراک فقیرانه ای برای خوانواده خود تهیه کنیم باید شاکر و قانع باشیم.

لیکن زمانی بود که ما با تو فرقی نداشتیم. همه ما نزد یک استاد، درس خواندیم، همه در یک زمین بازی کردیم و تو نه در درس و نه در ورزش بر ما برتری نداشتی و سالهای سال تو شریفتر و

وضیع تر از ما نبودی.

تا آنجا که ما می توانیم قضاوت کنیم، تو نه سخت کوش تر از ما بودی و نه وفادارتر. پس چه شد که دست تقدیر و روزگار کجمدار، تو را متمایز کرد تا بتوانی از مواهب زندگی این همه بهره مند شوی و ما که به اندازه تو شایستگی داشتیم از همه نعمت ها محروم ماندیم؟!))

آرکاد بی درنگ اعتراض کرد و گفت: (( اگر شما در طی این سال ها که از دوران جوانی ما گذشته است، بجز قوت لایموت نصیبی نداشته اید، علتش آن است که جمع مال، دارای قواعد و قوانینی است

که یا آنها را نیاموخته اید و یا اینکه اصلا متوجه آنها نشده اید.

آن (( دست سرنوشت )) یکی از خدایان بدجنس است که هرگز خیر ابدی را به کسی عطا نمی کند. برعکس، او ویرانی را تقریبا بر همه کس که پول بی زحمتی را به چنگ آورده باشد فرو می فرستد.

اوست که افراد ولخرج و عیاش را بوجود می آورد که به زودی بر اثر اسراف و ولخرجی دارایی های خود را نابود می کنند و با انبوهی از هوس ها و امیال بر جا می مانند که قادر به ارضاء آنها نیستند.

کسان دیگری هم هستند که مورد لطف این خدای شریر قرار می گیرند و مبدل به افرادی خسیس و فرومایه می شوند که می ترسند دارایی های خود را خرج کنند، زیرا می دانند که قادر نیستند آنچا را که خرج می کنند، جایگزین سازند. آنها همچنین از ترس راهزنان به ستوه می آیند و خود را محکوم

می سازند که زندگیشان عاری از لطف باشد و با بدبختی پنهان زندگی کنند.

شاید کسانی هم باشند که پولهای باد آورده را سرمایه گذاری کنند و بر آن بیفزایند و همیشه به صورت شهروندانی راضی و خوشنود باقی بمانند، اما تعداد این افراد، بسیار اندک است، و من فقط از زبان دیگران چیزهایی در باره آنها شنیده ام. کسانی را که در اثر ارث، ناگهان ثروتمند شده اند در نظر آورید

و آنگاه تصدیق خواهید کرد که آنچه می گویم مطابق واقع است.))

دوستان آرکاد تصدیق کردند که نظر او در مورد کسانی که می شناسند و ناگهان ثرت کلانی را به ارث برده اند درست است و از او خواستند که راز و رمز ثروت بی حسابی را که به چنگ آورده است بیان کند و او به سخنان خود ادامه داد:

(( در جوانی به پیرامون خود نگریستم و چیزهای بسیاری را دیدم که موجب خوشبختی و رضایت

می شوند و دریافتم که ثروت، توانایی مرا برای داشتن آن چیزها، افزون می کند.

ثروت قدرت است و با آن بسیاری از چیزها امکان پذیر می شود.

با پول می توان لوازم گرانبهایی برای منزل خرید.

می توان به سفرهای دریایی دور و دراز رفت.

می توان زیورهای طلایی و سنگهای گرانبها خرید.

می توان حتی معابد بزرگی برای خدایان ساخت.

می توان همه این کارها و بسیاری کارهای دیگر کرد که موجب آسایش جسم و خشنودی روح باشد.

و چون همه اینها را دانستم، به خود گفتم که باید نصیب خود را از نیکیها و مواهب حیات بردارم.

دیگر من جزو کسانی نیستم که کنار بنشینم و از دور دیگران را ببینم که لذت می برند و من حسرت بخورم. دیگر راضی نمی شوم که لباسهای ارزانقیمت بپوشم و فقیرانه زندگی کنم. بلکه برعکس، خود را بر این سفره پر نعمت میهمان خواهم کرد.

و چون، همانطور که می دانید، فرزند پیشه ور فقیری بودم  خوانواده مان پر جمعیت بود، لذا امید میراث قابل توجهی را نداشتم، و همانطور که شما با صراحت گفتید، نه نیروی فوق العاده ای داشتم

و نه هوش و دانش قابل توجهی. پس نتیجه گرفتم که اگر بخواهم به خواسته های خود برسم، نیاز به مطالعه و زمان دارم.

اما زمان چیزی است که به فراوانی در اختیار همه هست. هر یک از شما، زمان زیادی را بیهوده از دست داده اید که می توانستید آن را صرف گردآوری ثروت کنید. اما قبول کنید که چیزی برای عرضه کردن ندارید، به جز اینکه تشکیل خانواده ای داده اید که ممکن است به آن افتخار کنید.

اما در مورد مطالعه، اگر یادتان باشد معلم دانای ما گفت که علم بر 2 نوع است. یکی از آنها، علمی است که سبب می شود چیزهایی را که نمی دانیم، یاد بگیریم و بدانیم. دیگری علمی است که سبب

می شود بفهمیم چه چیز های را نمی دانیم.

به این جهت ، تصمیم گرفتم کشف کنم که چگونه می توان ثروتی را گردآورد، و پس از اینکه آن راز را دانستم، آن را وظیفه خود قرار دهم و به خوبی به انجام رسانم. زیرا عقل حکم می کند که وقتی در معرض نور آفتاب قرار می گیریم از روشنی آن لذت ببریم، چرا که در غیر این صورت در هنگام مرگ به حسرت و غم دچار خواهیم شد.

بالاخره در دیوان مکاتبات، شغلی به عنوان کاتب برای خود یافتم و کارم این بود که هر روز، مطالبی را بر لوحه های گلی حک کنم(در آن زمان هنوز کاغذ و مرکب اختراع نشده بود و لذا فرمانها و قوانین بر روی لوحه هایی از گل رس حکاکی می شد.).شغلی طاقت فرسا و کم درآمد بود و من ناچار بودم هفته ها، ماه ها و

 سال های متوالی کار کنم، بی آنکه مبلغ قابل ملاحظه ای در کف داشته باشم.تمام درآمد من خرج  خوراک و پوشاک و هدیه به خدایان و چیزهای دیگری می شد که اکنون همه آنها را به خاطر ندارم.

اما تصمیمی که گرفته بودم هرگز مرا رها نمی کرد

روزی القمیش رباخوار به دیوانخانه آمد و یک نسخه از قانون نهم را سفارش داد و به من گفت: (( من تا دو روز دیگر این قانون را می خواهم و چنانچه تا آن هنگام حاضر شده باشد ، دو سکه مسی به تو انعام خواهم داد.))

پس به شدت مشغول کار شدم، لیکن آن قانون، بسیار مفصل بود و هنگامی که القمیش برای بردن آن مراجعه کرد هنوز حاضر نشده بود.او خشمگین شو و اگر من بردهء او بودم حتما مرا به باد کتک

می گرفت. اما من می دانستم که او از طرف حاکم شهر چنین اجازه ای ندارد و لذا از او نترسیدم و آنگاه به او گفتم : (( القمیش، تو فرد ثروتمندی هستی. به من بگو که چگونه می توانم مانند تو ثروتمند شوم و من هم در عوض قول می دهم که تمام شب را بر روی لوحه های گلی مشغول حکاکی باشم و تا هنگام طلوع آفتاب فردا، کار را به پایان رسانم.))

او به من لبخند زد و گفت: (( تو آدم رند و گستاخی هستی، لیکن من این معامله را قبول دارم.))

تمام آن شب مشغول حکاکی بودم و هر چند که کمرم در اثر کار زیاد درد گرفت و بوی چراغ پیه سوز،

سرم را به درد آورد و چشمم دیگر به زحمت جایی را می دید، لیکن وقتیکه او صبح علی الطلوع مراجعه کرد، کار لوح های گلی به پایان رسیده بود.

به او گفتم: (( اکنون به قول خود وفا کن.))

به نرمی گفت: (( فرزندم، ما با هم معامله ای کرده بودیم و تو سهم خود را به انجام رساندی، و من نیز حاضرم که به عهد خود وفا کنم. رازی را که از من خواسته ای به تو می گویم، زیرا که دارم به سن پیری نزدیک می شوم، و افراد مسن دوست دارند که پرچانگی کنند. و هنگامی که جوان برای گرفتن اندرز به نزد پیر می آید، او همه دانشی را که در سالهای عمر خود اندوخته است در اختیار او

می گذارد. اما چه بسا جوانان که خیال می کنند، دانش پیران فقط به درد گذشته می خورد و لذاهیچ فایده ای ندارد.اما یادت  باشد که خورشیدی که امروز می تابد، همان خورشیدی است که هنگام تولد پدر تو

 می تابید و همین خورشید در هنگام مرگ آخرین نوه تو نیز خواهد تابید.

افکار جوان، همچون نور درخشانی است که پیشاپیش او را روشن می سازد، همچنان که تیر شهاب، آسمان تاریک را روشن می کند. اما عقل پیر، همچون ستاره ثابتی است که بدون تغییر، نور می پراکند و به همین دلیل است که دریانوردان برای یافتن راه خود به نور ستارگان اعتماد می کنند.

پس به کلماتی که می گویم دقیقا توجه کن و الا حقیقتی را که می خواهم به تو بگویم درنخواهی یافت و آنگاه تصور خواهی کرد که زحمت شبانه تو عبث بوده و به هدر رفته است.))

آنگاه از زیر ابروان پر موی خود نگاه موذیانه ای به من کرد و با لحنی خفه و نیرومند گفت: ((راه دولتمندی را هنگامی یافتم که متوجه شدم بخشی از درآمد من، متعلق به خودم است و باید آنرا برای خود نگاه دارم.تو نیز چنین کن.))

آنگاه با نگاهی نافذ به من خیره شد و دیگر سخنی نگفت.

پرسیدم ((همین؟!))

گفت: (( آنچه گفتم کافی است تا دل یک چوپان را به قلب یک رباخوار مبدل سازد.))

( ظاهرا در بابل قدیم، رباخواری کمترین قبحی نداشته است. امروزه هم اگرچه ممکن است اسمش عوض شده باشد، اما رسمش تقریبا در بیشتر کشورها پابرجاست.)

گفتم: (( مگر همه درآمد من مال خودم نیست و نمی توانم آن را برای خود نگاه دارم؟!))

پاسخ داد: (( ابدا چنین نیست. مگر تو برای دوختن لباس به خیاط پول نمی دهی؟ مگر برای خرید کفش بهای آن را به کفاش نمی پردازی؟مگر برای خرید غذا پول خود را خرج نمی کنی؟ آیا می توانی بدون آنکه پول خود را خرج کنی در شهر بابل به زندگی ادامه دهی ؟ از درآمد ماه گذشته خود چه داری؟ از درآمد سال گذشته ات چطور؟ ابله! تو به همه کس سهمی از درآمد خود داده ای، الا به خودت. نادان! تو فقط برای دیگران زحمت می کشی. همان بهتر که برده باشی و در مقابل پولی که بابت خوراک و پوشاک به تو می دهند، کارکنی. اگر یک دهم درآمدت را نگاه می داشتی، بعد از ده سال، دارایی تو چه مبلغ شده بود؟))

من، علم اعداد را فراموش نکرده بودم و پاسخ دادم: (( به اندازه درآمد یک سال))

جواب داد: (( تو فقط نیمی از حقیقت را گفتی. هر سکه طلا که پس انداز کنی، همچون برده ای برایت کار می کند، و هر سکه مس که از این راه حاصل شود در حکم بچه او، و در عین حال برده توست و آن هم میتواند برایت کار کند. اگر می خواهی پولدار شوی، باید سکه هایی را که پس انداز می کنی، به کار اندازی و بچه های آن نیز برایت کار کنند تا پولهای تو به طور مضاعف روی هم جمع شوند و به اندازه دلخواه تو برسند.))

گفت: (( تو خیال می کنی که من سرت را کلاه گذاشته ام و زحمت شبانه تو به باد فنا رفته است، در حالی که اگر ذکاوت داشته باشی و حقیقتی را که در سخنان من پنهان است دریابی، می فهمی که ارزش این کلمات، هزار بار بیش از اجرت زحمات تو است.

بخشی از درآمد تو مال خودت است و باید آن را برای خود نگاه داری. میزان این مبلغ نباید کمتر از یک دهم درآمدت باشد. اما می توانی هر قدر که دلت خواست و مقدورت بود، میزان آن را بالا ببری.

سهم خودت را اول از همه بردار و باقی مانده را خرج کفش و لباس و دیگر مایحتاج خود کن و صدقه و نذری را هم که داری برای خدایان می کنی، فراموش مکن.

همچنان که درخت، از یک دانه کوچک پدید می آید، ثروت نیز از مبالغ جزئی به وجود می آید و رشد

 می کند. اولین سکه مسی را که کنار می گذاری، به منزله همان تخم است که درخت ثروت از آن

می روید، و هرچه بیشتر آن را تقویت کنی و توجه و مراقبت به عمل آوری، رشد آن بیشتر می شود، و هرچه زودتر آن تخم را بکاری، آن درخت زودتر بارور می شود و زودتر می توان در سایه آن استراحت کنی.))

این سخنان را گفت و لوح ها را برداشت و برد.

من درباره گفته های وی بسیار تامل و تفکر کردم و به نظرم صحیح و معقول آمد. پس تصمیم گرفتم آن شیوه را امتحان کنم. از  آن به بعد، از هر ده سکه مس که بدست می آوردم یکی را کنار می گذاشتم، و عجیب این بود که پس انداز، هیچ کمبودی را در زندگی من ایجاد نکرد. در حقیقت تفاوت آنقدر نبود که تحمل آن دشوار باشد. اما پس از آنکه اندوخته من رو به رشد گذاشت، غالبا وسوسه می شدم که بخشی از آن را خرج کنم و بعضی از اشیاء جالبی را که سوداگر شهرمان با شتر یا کشتی از فنیقیه

می آورد، بخرم. اما خودداری میکردم.

12 ماه از آن تاریخ که القمیش مرا نصیحت کرده بود گذشت، تا اینکه یک روز دوباره به نزد من آمد و  گفت: (( فرزند، آیا در سال گذشته دست کم یک دهم درآمدت را برای خود نگه داشته ی؟))

با غرور به او گفتم: (( بله ارباب، چنین کرده ام))

در حالی که با نگاه نافذ خود مرا می نگریست گفت: (( خوب است با آن پول چه کرده ای؟))

گفتم: (( آن را به آزمور آجرپز دادم. می گفت که سفری دریایی در پیش دارد و با آن پول از فنیقیه برایم جواهر خواهد خرید و چون آن نوع جواهر در بابل کمیاب است، لذا پس از بازگشت آن را خواهیم فروخت و سودش را بالمناصفه تقسیم خواهیم کرد.))

او در خشم شد و گفت: (( نادانان باید پند بیاموزند. اما تو چرا به علم یک آجرپز در باره جواهر اعتماد کردی؟ اگر بخواهی در مورد ستارگان آسمان اطلاع پیدا کنی آیا به نزد نانوا می روی؟ نه، به لباسم سوگند که به نزد ستاره شناس می روی(این نوع سوگند تا سده های اخیر هم موسوم بوده است. مثلا می گفتند: (( به جقه مبارک سوگند)). ).اگر عقل داری، باید بفهمی که اندوختهء تو بر باد رفته است. تو درخت ثروتت را با دست خود ریشه کن کرده ای. اکنون که باید درخت دیگری بکاری و از نو تلاش کنی. این با راگر خواستی در باره جواهر کسب اطلاع کنی، نزد تاجر جواهر برو. همین طور اگر خواستی در باره گوسفند چیزی بدانی، به گله دار رجوع کن. پند و اندرز چیزی است که همیشه رایگان تمام می شود، اما باید مراقب باشی اندرزی را بگیری که دارای ارزش باشد. کسی که برای سرمایه گذاری به فرد

بی تجربه ای مراجعه کند، باید اندوخته خود را از کف بدهد تا بفهمد که آن اندرز، فاقد ارزش بوده است.)) این را گفت و رفت.

و همچنان شد که او گفته بود. زیرا فنیقی ها مردمان بی شرفی هستند و شیشه های بی ارزشی را

بجای جواهر به او فروخته بودند که مانند جواهر اصل به نظر می رسید. لیکن همان طور که القمیش به من تعلیم داده بود، دوباره به جمع کردن یک دهم درآمد خود مشغول شدم و چون به این کار عادت کرده بودم، تحمل آن برایم دشوار نبود.

بعد از دوازده ماه، بار دیگر القمیش به دیوانخانه آمد و سراغ مرا گرفت و از من پرسید: (( از آن دفعه که ترا دیدم چه پیشرفتی کرده ای؟))

جواب دادم: (( سهم خود را تمام و کمال کنار گذاشته ام و اندوخته ام را به آگار سپرساز سپرده ام تا با آن برنز بخرد و هر چهار ماه یک بار، سود آن را حساب کند و سهم مرا بدهد.)) 

گفت: (( خوب است. اما با سود پولت چه خواهی کرد؟))

گفتم: (( ضیافتی برپا خواهم کرد که در آن عسل و کیک معطر و شراب خواهد بود. همچنین برای خود لباسی از مخمل سرخ خواهم خرید، و روزی هم الاغ جوانی می خرم تا بر آن سوار شوم.))

القمیش به گفته های من خندید و گفت: (( تو بچه های اندوخته خود را می خوری، پس چگونه

انتظار داری که آنان برای تو کار کنند؟ و چگونه ممکن است که آنها بچه هایی بیاورند و آن بچه ها باز در خدمت تو باشند؟ تو باید ابتدا لشگری از بردگان طلایی برای خود فراهم کنی و آنگاه است که

می توانی  ضیافتهای بزرگ بدهی، بی آنکه متاسف شوی.)) این را گفت و رفت.

بعد از آن به مدت دو سال دیگر او را ندیدم و وقتی به دیدار من آمد، چینهای چهره اش عمیق تر شده بود و چشمانش آن برق گذشته را نداشت، زیرا که کمکم داشت سالخورده می شد. به من گفت: ((آرکاد آیا آن مقدار پولی را که آرزو داشتی اندوخته ای؟))

و من پاسخ دادم: (( نه، هنوز اندوخته من به آن مبلغ نرسیده است، اما مبلغی دارم که مرتباً زیاد می شود و اضافات آن نیز رشد می کند.))

گفت: (( آیا باز هم به نصایح آجرپز گوش می کنی؟))

گفتم: (( اگر در باره فن آجرپزی باشد بله.))

وی گفت: (( آرکاد، تو درسهای خود را به خوبی یاد گرفته ای. ابتدا آموختی که بامبلغی کمتر از درآمد خود زندگی کنی.آنگاه آموختی راهنمایی را از کسانی بگیری که صاحب علم و تجربه باشند و بالاخره آموختی که سکه های طلا را به خدمت خود بگیری.))

تو راه بدست آوردن پول را آموخته ای و می دانی که چگونه باید ثروت را نگه داشت و از آن استفاده کرد. پس شایستگی آن را داری که مسئولیتی را به تو واگذار کنم. من دارم کمکم پیر می شوم. پسران من فقط به فکر خرج کردن پول هستند و کمترین توجهی به تحصیل آن ندارند. من املاک زیادی دارم و

 می ترسم که نتوانم آنها را به خوبی اداره کنم. اگر تو به نیپور بروی و در آنجا از املاک من مراقبت کنی، تو را شریک خود خواهم ساخت و تو از دارایی من سهم خواهی برد.))

پس به نیپور رفتم و مباشرت املاک وسیع او را به عهده گرفتم. از آنجا که بسیار جاه طلب بودم و آن سه درس اداره دارایی را به خوبی آموخته بودم، توانستم ارزش دارایی های او را بسیار افزایش دهم. آنگاه نعمت من بسیار شد و چون روح القمیش به جهان تاریکی ها سفر کرد، من هم طبق قانون و قراردادی که باهم داشتیم از ماترک او سهم بردم.))     

در اینجا داستان آرکاد به پایان رسید و چون لب از سخن گفتن فروبست، یکی از دوستانش گفت: (( بختت بلند بود که القمیش تو را وارث خود کرد.))

آرکاد گفت: ((بخت من از این جهت بلند بود که پیش از آشنایی با القمیش، مصمم شدم که به ثروت و دولت برسم. من به مدت 4 سال، ثابت کردم که هدف روشن و مشخصی دارم و آیا جز این است که در این مدت یک دهم از درآمد خود را نگه داشتم؟ اگر ماهیگیری سال ها در مورد عادت و رفتار ماهی ها مطالعه کند و بفهمد که با هر تغییر باد، چگونه بر سر راه آنها تور خود را به دریا بیندازد، آیا شما او را خوش اقبال می دانید؟ شانس، یکی از خدایان مغرور است که وقت خود را با همه کس تلف نمی کند و تنها به سراغ کسانی می رود که برای پذیرفتن او آمادگی داشته باشند.))

یکی دیگر از دوستانش گفت: (( تو صاحب اراده ای نیرومند هستی، زیرا پس از آنکه اندوخته یک سال خود را از دست دادی مایوس نشدی. از این لحاظ تو فردی غیر عادی هستی.))

آرکاد با طعنه گفت: (( قدرت اراده! چه مزخرفاتی. آیا می پندارید نیروی اراده می تواند به انسان قدرتی ببخشد که باری را که شتر نتواند ببرد یا گاو نری نتواند از جا تکان دهد، از زمین بلند کند؟ قدرت اراده چیزی نیست جز اینکه برای خود هدفی ثابت و غیر قابل تغییر قرار دهیم و بر خود واجب بشماریم که وظایفی را انجام دهیم. هرگاه من برای خود وظایفی را قرار دهم، هرچند که کاری بسیار جزئی باشد، باید آن را به انجام برسانم در غیر این صورت، چگونه می توانم به خود اعتماد کنم که کاری مهم را انجام دهم؟ به عنوان مثال اگر با خود قرار بگذارم که (( به مدت صد روز، هر بار که از روی پل عبور می کنم تا به مرکز شهر بیایم، ریگی را از کنار راه بر می دارم و در رودخانه می اندازم)) حتما این کار را می کنم . اگر بر فرض در روز هفتم آن کار را فراموش کردم با خود نمی گویم (( عیبی ندارد، در عوض فردا دوتا ریگ می اندازم. چه فرق می کند؟))  بلکه همان موقع بر می گردم و آن ریگ را در رودخانه می اندازم. همچنین در روز بیستم به خود نمی گویم (( آرکاد، این کار بی فایده است. از انداختن ریگ در رودخانه چه چیز گیرت می آید؟ یکباره مشت خود را پر از ریگ کن و همه اش را به رودخانه بریز و تمامش کن))

خیر، نه چنین چیزی می گویم و نه چنان کاری می کنم. من هرگاه وظیفه ای را برای خود قائل شوم، آن را تمام می کنم. بنابراین سعی میکنم تا وظیفه ای دشوار و غیر عملی برای خود در نظر نگیرم، زیرا که اصولاٌ آدم راحت طلبی هستم.))

آنگاه یکی دیگر از دوستان، آغاز سخن کرد و گفت: (( اگر آنچه گفتی، حقیقت داشته باشد، که منطقاٌ هم به نظر می رسد چنین باشد، و اگر جمع کردن ثروت به این سادگی است، پس اگر همه مردم چنین کنند، در روی زمین ثروت کافی برای همه آنها وجود نخواهد اشت.))

آرکاد جواب داد: (( هر جا که تلاش و کوشش انسانها وجود داشته باشد، ثروت نیز رشد می کند. فرض کنیم شخص ثروتمندی برای خود قصر تازه ای می سازد. آیا پولی که بابت ساخت آن داده است از میان می رود؟ چنین نیست. هر چند که بخشی از آن پول نصیب آجرپز و بخشی دیگر سهم معمار و کارگر       می شود، و هر کس که در ساختن آن نقشی داشته باشد، سهمی از آن پول می برد، اما وقتی که قصر ساخته شد، آیا به اندازه همه آن هزینه ها نمی ارزد؟ و آیا قیمت زمینی که قصر بر روی آن بنا شده است افزایش نمی یابد؟ ثروت به طریقی جادویی رشد می کند و هیچکس قادر نیست حدی را برای آن پیش بینی کند. آیا جز این است که فنیقیها با ثروتی که از راه بازرگانی دریایی بدست آورده اند، در سواحل بایر دریا شهرهایی را ساخته ند؟))

یکی دیگر از حاضران گفت: (( سالهای بسیاری از عمر ما گذشته است و گرچه دستمان خالی است، اما دیگر جوان نیستیم. پس ما را راهنمایی کن و بگو که چه کنیم تا ما نیز دارا و ثروتمند شویم.))

آرکاد گفت: (( شما نیز طبق حکمت القمیش عمل کنید و به خود بگویید: (( بخشی از درآمد من مال خودم است و باید آن را نگه دارم)) صبح علی الطلوع که از خواب برمی خیزید، این مطلب را به خود بگویید. ظهر نیز آن را به خود یادآور شوید. شب نیز بار دیگر آن را به خود تذکر دهید. در هر یک از ساعات روز آن را به خود بگویید تا اینکه ملکه ذهن شما شود، چنانکه گویی آن را با حروف آتشین بر پهنه آسمان نوشته باشند.

تحت تاثیر این عقیده قرار گیرید. ذهن خود را از این اندیشه پر سازید. آنگاه سهم معقولی را برای خود در نظر بگیرید. اما میزان آن از یک دهم درآمدتان کمتر نباشد. اگر لازم شد از سایر هزینه های خود صرف نظر کنید، اما هرگز از سهم خود چیزی نکاهید و قبل از هر چیز، آن را کنار بگذارید. به زودی متوجه خواهید شد داشتن گنجی که هیچکس غیر از خودتان مدعی مالکیت آن نیست، در شما چه احساس دلپذیری ایجاد میکند. همچنان که گنجینه شما رو به رشد می گذارد، بر هیجانتان نیز افزوده خواهد شد. در زندگی خود شادمانی تازه ای را احساس خواهید کرد. آنگاه برای افزایش آن گنجینه بر تلاش خود خواهید افزود. و چون از این راه بر درآمدتان افزوده شود، بخشی از آن درآمد اضافی نیز برای خودتان است که آن را نگاه دارید.

پس یاد بگیرید که گنجینه را به خدمت خود بگیرید تا همچون برده ای برایتان کار کند. فرزند او، و فرزندان فرزندان او را هم وادار کنید تا برایتان کار کنند.

برای تامین آتیه خود سهمی در نظر بگیرید. به اشخاص سالخورده نگاه کنید و فراموش نکنید که در سالهای آینده شما نیز در شمار آنان خواهید بود. پس اندوخته خود را با نهایت احتیاط  سرمایه گذاری کنید تا اینکه از میان نرود. نرخ ربا همچون حوری دریایی فریبنده است که آوازش دل را می فریبد، ولی سرانجامی جز برخورد به صخره های زیان و پشیمانی ندارد.

خانواده شما دوست نمی دارند که خدایان، شما را به قلمرو خویش فرا خوانند. برای رفع نگرانی آنان مبالغی رابه طور مرتب و در فواصل زمانی معین پس انداز کنید. انتظار نداشته باشید که روزی مبلغ قابل توجهی به چنگ آورید و برایشان باقی بگذارید، زیرا این کار، از مال اندیشی به دور است.

با اشخاص عاقل و با تجربه مشورت کنید. از کسانی که به اقتضای شغلشان دائماٌ با پول سر و کار دارند راهنمایی بخواهید. من خطا کردم و به آزمور آجرپز اعتماد نمودم. اما اگر شما از مشاران مالی راهنمایی بگیرید آن خطا را تکرار نخواهید کرد.  سود اندک، اما مطمئن، خیلی بهتر از سود فراوان و همراه با مخاطره است.

تا در این جهان هستید، از زندگی خود لذت ببرید. خود را بیش از حد خسته نکنید و در پی آن نباشید که هر چه بیشتر پول بیندوزید. اگر می توانید بدون تحمل فشار، یک دهم درآمد خود راکنار بگذارید، به همان مبلغ قانع باشید. آنگاه مطابق درآمد خود خرج کنید. خسیس و لئیم نباشید و از خرج کردن پول نترسید. زندگی، خوب و شیرین و سرشار از چیزهای دلپذیری است که می توانید از آنها لذت ببرید.))

دوستان آرکاد از او تشکر کردند و رفتند. بعضی هاشان سکوت کرده بودند زیرا سخنان آرکاد آنان را گیج کرده بود و قادر به درک مطالب او نبودند. بعضی دیگر انتقاد می کردند و می گفتند کسی که آن همه پول دارد، نباید با افراد فقیری مانند ما هم سخن شود. لیکن در چشمان بعضی هم برق تازه ای دیده می شد. آنها دریافته بودند که القمیش بارها به دیوانخانه مراجعه می کرده است تا از کار مردی که پیرو راه اوست و از ظلمت به سوی نور گام بر می دارد آگاه شود  چون آن مرد، نور را یافت، مقامی در انتظار او بود. مقامی که کس دیگر آن را احراز نمی کرد، تا اینکه او خود درکی تازه را در خود پدید آورد و برای استفاده از فرصت آماده شد.

دسته اخیر، افرادی بودند که در سالهای بعد، بارها از آرکاد دیدار کردند و او نیز با خوشرویی آنان را پذیرفت. آنان با یکدیگر مشاوره کردند و آرکاد از دانش خود آنان را بهره مند ساخت، همچنان که سایر دانایان از این کار خوشحال می شوند و او به ایشان کمک کرد تا اندوخته های خود را در راهی سرمایه گذاری کنند که سود فراوان و خطر کم داشته باشد تا نه سرمایه خود را از دست دهند و نه خود را گرفتار سرمایه گذاریهای بی ثمر سازند.

نقطه عطف زندگی آنان، زمانی بود که دریافتند چه حقیقتی از القمیش به آرکاد و از آرکاد به آنان منتقل شده است.

بخشی از درآمد تو، متعلق به خودت است که آن را نگاه داری.                 

 

 

           

 

.